سیبی را که به دستم داده ای
گاز می زنم
کرم خواستنت
در روحم لانه می کند
( حسن 21/09/90 )
سیبی را که به دستم داده ای
گاز می زنم
کرم خواستنت
در روحم لانه می کند
( حسن 21/09/90 )
کودکی در ذهنم تاب می خورد
می رود و می آید
تاب می دهی مرا
و من از ترس
چشمانم را می بندم
( حسن 21/09/1390 )
روی کاناپه مقابل درب نشته ام و خیره به آن می نگرم . چند بار درب می زنی و من بی خیال همچنان خیره به درب نگاه می کنم . کلید می اندازی و وارد می شوی با تعجب نگاهی به من می کنی و کلمه سلام را با عصبانیت به سویم پرتاب می کنی ولی من در سکوت همچنان خیره به درب نگاه می کنم با عصبانیت به سوی اتاق خواب می روی چند دقیقه می گذرد که عریان تر از همیشه وارد اتاق می شوی و می گویی " معلوم هست چه مرگت شده " و من همچنان خیره به درب نگاه می کنم چندین بار اسمم را فریاد کشیدی و هر بار بلندتر از دفعه قبل ولی وقتی عکس العملی از من ندیدی گفتی " مرده شورت را ببرن " و باز به اتاق خواب برگشتی و من همچنان خیره به درب نگاه می کنم این بار ظرف چند دقیقه از آن خارج شدی با لباسهایی که پوشیده بودی . کلمه خداحافظت مصادف شد با کوبیدن در به هم و خروج تو و من همچنان خیره به درب نگاه می کنم و تو نیامدی .
( حسن 13/09/90 )