• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • به احترام " قوها بر باد سوارند "
  • هه ...
  • آرزوی خسوف
  • بر می گردم
  • ناگزیر ؟
  • برین به عشق
  • نظافت را رعایت فرمائید
  • WC
  • رهایی
  • خواستن
  • کودکی
  • پارادوکس
  • قیامت
  • به خودم ( خود شیفتگی )
  • تمام کاغذ پاره هایم را که بفروشی شاید بتوانی با آن یک قلاب ماهی گیری بخری
  • به چهار دلیل موجه
  • چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
  • باور نمی کنم
  • چرند نوشت در سه برداشت !!!
  • خریّت
  • سقوط
  • سوار نابلد
  • گزارشی از بینش 3 - Following ( تعقیب )
  • گزارشی از بینش 2 - رستگاری در شاوشنگ
  • طالع نحس
  • زیبا
  • اولین هذیان
  • گزارشی از بینش 1 - MEMENTO
  • یک اتفاق عادی
  • تعفن
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • درخت ابدی
  • علائق یک آنرمال
  • سلام آزادی - بوف کور
  • شورانگیز
  • رویای تفاوت
  • سفینه ی غزل
  • عاشقانه های غزل بارونی - شهرزاد شعر
  • فرواک
  • بوی بارون ، قهوه ، سیگار
  • برای خوانده نشدن
  • سقف کبود
  • رها از چار چوب ها
  • نا نوشته های یک من ...
  • پرواز قاصدک
  • قو ها بر باد سوارند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



صد سال تنهایی
اولینشان را به درختی بستند و آخرینشان خوراک مورچه ها شد
خواستن
نویسنده: حسن - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

سیبی را که به دستم داده ای

گاز می زنم

کرم خواستنت

در روحم لانه می کند

( حسن 21/09/90 )

نظرات ()



کودکی
نویسنده: حسن - دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠

کودکی در ذهنم تاب می خورد

می رود و می آید

تاب می دهی مرا

و من از ترس

چشمانم را می بندم

( حسن 21/09/1390 )

 

نظرات ()



پارادوکس
نویسنده: حسن - یکشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٠

روی کاناپه مقابل درب نشته ام و خیره به آن می نگرم . چند بار درب می زنی و من بی خیال همچنان خیره به درب نگاه می کنم . کلید می اندازی و وارد می شوی با تعجب نگاهی به من می کنی و کلمه سلام را با عصبانیت به سویم پرتاب می کنی ولی من در سکوت همچنان خیره به درب نگاه می کنم با عصبانیت به سوی اتاق خواب می روی چند دقیقه می گذرد  که عریان تر از همیشه وارد اتاق می شوی و می گویی " معلوم هست چه مرگت شده "  و من همچنان خیره به درب نگاه می کنم چندین بار اسمم را فریاد کشیدی و هر بار بلندتر از دفعه قبل ولی وقتی عکس العملی از من ندیدی گفتی " مرده شورت را ببرن " و باز به اتاق خواب برگشتی و من همچنان خیره به درب نگاه می کنم این بار ظرف چند دقیقه از آن خارج شدی با لباسهایی که پوشیده بودی . کلمه خداحافظت مصادف شد با کوبیدن در به هم و خروج تو  و من همچنان خیره به درب نگاه می کنم و تو نیامدی .

( حسن 13/09/90 )

نظرات ()