• صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • به احترام " قوها بر باد سوارند "
  • هه ...
  • آرزوی خسوف
  • بر می گردم
  • ناگزیر ؟
  • برین به عشق
  • نظافت را رعایت فرمائید
  • WC
  • رهایی
  • خواستن
  • کودکی
  • پارادوکس
  • قیامت
  • به خودم ( خود شیفتگی )
  • تمام کاغذ پاره هایم را که بفروشی شاید بتوانی با آن یک قلاب ماهی گیری بخری
  • به چهار دلیل موجه
  • چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
  • باور نمی کنم
  • چرند نوشت در سه برداشت !!!
  • خریّت
  • سقوط
  • سوار نابلد
  • گزارشی از بینش 3 - Following ( تعقیب )
  • گزارشی از بینش 2 - رستگاری در شاوشنگ
  • طالع نحس
  • زیبا
  • اولین هذیان
  • گزارشی از بینش 1 - MEMENTO
  • یک اتفاق عادی
  • تعفن
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
دوستان من
  • درخت ابدی
  • علائق یک آنرمال
  • سلام آزادی - بوف کور
  • شورانگیز
  • رویای تفاوت
  • سفینه ی غزل
  • عاشقانه های غزل بارونی - شهرزاد شعر
  • فرواک
  • بوی بارون ، قهوه ، سیگار
  • برای خوانده نشدن
  • سقف کبود
  • رها از چار چوب ها
  • نا نوشته های یک من ...
  • پرواز قاصدک
  • قو ها بر باد سوارند
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



صد سال تنهایی
اولینشان را به درختی بستند و آخرینشان خوراک مورچه ها شد
Another Days in Paradise
نویسنده: حسن - چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠

Another Days in Paradise
روزی دیگر در بهشت

She calls out to the man on the street

’sir, can you help me

It’s cold and I’ve nowhere to sleep
Is there somewhere you can tell me

He walks on, doesn’t look back
He pretends he can’t hear her
Starts to whistle as he crosses the street
Seems embarrassed to be there

Oh think twice, it’s another day for
You and me in paradise
Oh think twice, it’s just another day for you
You and me in paradise

She calls out to the man on the street
He can see she’s been crying
She’s got blisters on the soles of her feet
Can’t walk but she’s trying

Oh think twice

Oh lord, is there nothing more anybody can do
Oh lord, there must be something you can say

You can tell from the lines on her face
You can see that she’s been there
Probably been moved on from every place
’cos she didn’t fit in there

Oh think twice

---------- ترجمه ----------

زن، مرد را در خیابان صدا زد
- آقا، ممکن است به من کمک کنید؟
هوا سرد است و جایی برای خوابیدن ندارم

آیا جایی را می شناسید؟

او به راهش ادامه داد، به پشت سرش نگاه نکرد
وانمود کرد که صدایش را نمی شنود
شروع کرد به سوت زدن در حالی که از خیابان رد می شد

چنین می نمود که از آنجا ماندن عذاب می کشید.

آه! دوباره فکر کن، آیا این روز دیگری...
برای تو و من در بهشت خواهد بود؟
آه! دوباره فکر کن، این فقط روز دیگری...

... برای تو و من در بهشت خواهد بود

زن، مرد را در خیابان صدا کرد.
می توانست ببیند که زن گریه کرده است.
کف پاهایش تاول زده بود.
نمی توانست راه برود، اما تلاش می کرد.

آه! دوباره فکر کن...

آه خدایا! آیا کسی نمی تواند کاری کند؟
آه خدایا! حتما چیزی هست که تو بتوانی بگویی

خطوط چهره اش همه چیزرا گواهی می دهد
تو می توانی ببینی که او آنجا بود
ممکن است از همه جا رانده شده باشد
چون با آنجا یکی نبود.

آه! دوباره فکر کن.

نام کتاب : روزی دیگر در بهشت / ترانه های : فیلیپ کالینز / ترجمه : پیام نیکدست

پ . ن : باید دوباره این موسیقی رو گوش کنم برای یکصدمین بار ... شاید هم بیشتر

نظرات ()



خدا
نویسنده: حسن - یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠

من نمیدانم که انسان خطای خداست یا خدا خطای انسان! ( فردریش نیچه )

.................................................................................................................

پیر مرد : بنشین وقدری بیندیش

رهگذر :به چه باید اندیشید ؟

پیرمرد : به آنچه خودت می خواستی . خدا

رهگذر : می توانم چشمانم را ببندم و بیاندیشم

پیرمرد :چرا ؟

رهگذر : استادم گفته که اینگونه بهتر می توان اندیشید

پیرمر با پوزخند : ببند و بیاندیش

رهگذر چشمانش را بست و اندیشید . پس از مدتی چشمانش را گشود و به پیرمرد خیره شد .

پیر مرد : چه شد یافتی ؟

رهگذر : نیافتم

پیرمرد از خورجین خود سیبی بیرون آور و گفت بخور و استراحتی کن

رهگذر : می توان در حین خوردن بیاندیشم

پیرمرد : چرا ؟

رهگذر : احساس می کنم اینگونه بهتر می توانم بیاندیشم

پیرمرد با پوزخند : بخور و بیاندیش

رهگذر گاز اول را که به سیب زد ناگهان فریادی کشید

پیرمرد : چه شد یافتی ؟

رهگذر سیب و صورت خویش را به سمت پیرمرد برگرداند کرمی که در سیب لانه کرده بود اکنون نیمی در سیب و نیم دیگر در دهان رهگذر بود .

نظرات ()



چرند نویس فقیر !!!
نویسنده: حسن - شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٠

سرم درد میکند رهگذر

سرم درد می کند و همچون یک گلوله سرب بر روی گردنم سنگینی

از بس که به آشغالهایی که به جبر زندگی باید درگیر آم باشم فکر کرده ام

قسط ماشین

قسط وام ازدواج

خرید یک لانه به اسم منزل 

.

گوشت

مرغ

سس مایونز

.

.

.

مای بی بی

من یک چرند نویس فقیرم .

پ.ن : دلیل نوشتن این مطلب این بود که با خودم عهد کردم هر روز چیزی بنویسم ( البته اگر آن روز پشت کامپیوتر نشستم )

نظرات ()



آخ کافکا آخ !!!
نویسنده: حسن - پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠

 

2 گناه کبیره انسانی وجود دارد که بقیه ,کافکا

 همه از آنها سر چشمه می گیرند : بی صبری و

 سهل انگاری . بی صبری آدم ها را از بهشت بیرون راند

و سهل انگاری نگذاشت به آن بازگردند. 

( فرانتس کافکا )

نظرات ()



مثل خوره خوراک مورچه ها
نویسنده: حسن - چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد ..... صادق هدایت

اولینشان را به درختی بستند و آخرینشان خوراک مورچه ها شد .... گابریل گارسیا مارکز

... با شمایم مورچه ها ، روزی که مرا می خورید تنها به یاد داشته باشید که من هیچگاه در زندگی سعی نکردم حتی یکی از هم نوعان شما را در زیر پایم له کنم پس با احترام مرا بخورید و نه از روی حرص و شهوت . تنها خواهشم این است که قلبم را نخورید چون روزی جایگاه او بوده است و شاید ...

نظرات ()



انفرادی
نویسنده: حسن - سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠

چایی هم داغ داغش حال می ده ، به قول قدینیها ... لب سوز و لب دوز . همین حالا به سلامتی خودش یه هورت دیگه می کشم و زبون و حلق و مری و .... تا فی خالدون و می سوزونم .

مخصوصا تو یه هوای ابری گرگ و میش تویه شهر شمالی رو به پنجره باز با هوایی ملایم رو به سردی ... خودت می دونی وقت چیه ... فقط سیگار

دلم یه سلول می خواد ... انفرادی

نظرات ()



سلام
نویسنده: حسن - سه‌شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٠

امروز اولین مطلبم رو تو این وبلاگ جدید میزارم .

وبلاگهای قبلیم به امون خدا رها شدن

رها شدن توو باد ، توو خاک ، توو آشغالا

چون پسورداشون ، شایدم کلمه کاربریشون یادم نیست

با توام که صد سال دیگه حدودای سال 1490 خورشیدی زنده ای

اگه اون موقع خورشیدی بود و اینترتنی هم بود و تو یه وبلاگ یا چند وبلاگ دیدی که 100 سال آپدیت نشده ، بدون مال منه

با احترام بخونشون

به حرمت

صد سال تنهایی اوون وبلاگ

صد سال تنهایی من

صد سال تنهایی گارسیا مارکز

نظرات ()